تبليغاتX
شخصی(از جاورده تا...)

30یا30-ورزشی-علمی و فرهنگی و...

خواب !!!
همه چیز را  رها کردن و به دورها گریختن ,دور از نگاه خیره مردم,

از این زندگی که مال من است و خالی است, تو را برداشتن و گریختن.

سرانجام تنها در خیابان, مقهور همان هوسهای همیشگی ,

مغلوب خالص ترین احساسات, گم شده در حماقتی لطیف :

اما این خواب لحظه ای بیش نمی پاید و ناپدید می شود, و من رویاپردازی احمق بر جا می مانم که افسانه عشق را باور دارد ;

چیزی که مسحور می کند, می فریبد, وبعد پایان می پذیرد...

کسی چه می داند صدای غم انگیز زنگ از کجا به گوشم میرسد تا امدن غروب را اعلام کند;

من تنهایم و تو حتی از زنگ هم دور تری, و روح مایوس می شود.

بزدلانه است؟خود بیمارانگارانه؟این چیست که قلبم را چون چنگکی می فشارد؟

این چه شوری است در من, این جدال, که وقتی به تو فکر می کنم ,خشم بسیاری را در من رها می کند احساسات من به سرعت مشتعل میشود و ناگهان دلتنگ تو می شوم, و هوسم غلیان می کند؟

با ناامیدی از خود می پرسم که تو هم به من می اندیشی, عشق من؟چه کسی در قلب توست!!؟

و همچنانکه روزی پایان می پذیرد و روز دیگر فرا می رسد, من هنوز دوستت دارم.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 16:24  توسط سجاد  |