آین هم خودم لاي هواداران طوفان زرد
ضمنا اين عكس زماني گرفته شد كه هواداران بي فرهنگ (پرسپوليس) رم كرند

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 17:5  توسط سجاد
|
تصاویر غم انگیزی را كه در زیر می بینید نوعی دیگر از سنگدلی انسانهاست
كه در اینجا تبدیل به یك سنت شده !
این سنت یعنی کشتار دلفین های باهوش در منطقه (جزایر فارو در كشور دانمارك)
مربوط به جوانانی می باشد که به سن بلوغ رسیده اند و هر ساله در این جشن سنتی
با تله گذاری به قتل عام دلفین ها می پردازند، آنها با بجا آوردن این سنت به نوعی رسیدن به سن بلوغ خود را جشن می گیرند !!!
واقعا حس غریبی هر انسان رو بفكر وادار می كنه
كه با این رسم فجیح چه چیزی به اثبات میرسه ؟
چیزی جز شرمساری حاصل این خونریزی میتونه باشه

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 14:26  توسط سجاد
|
_________________________________________________
فروشگاه شوهر
خانوم های بی شوهر بخونند

یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.
مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)
6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .
طبقهءیک: این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
طبقهءدو: این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.
طبقهءسه: این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.
طبقهءچهار: این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه
هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.
طبقهء پنج: این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.
شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.
نتیجه اخلاقی: بابا به اون چیزی که داری راضی باش.
(نویسنده این مطلب قصد توهین به هیچکسی را ندارد
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 11:42  توسط سجاد
|
|
|
طنز: مقايسه وضعیت زندگی یک مهندس با یک کارگر افغانی!!! |
|
| |
| مقايسه مهندس با کارگر افغانی |
مهندس |
افغانی |
|
درآمد روزانه |
برو آخر برج |
20 تا 25 هزار تومان |
|
کارکرد روزانه |
8 تا 10 ساعت |
6 تا 8 ساعت |
|
ساعت خواب |
4 تا 6 ساعت |
10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر |
|
فاصله منزل تا محل کار |
10 تا 50 کيلومتر |
5 تا 20 متر |
|
درآمد ماهانه (با سابقهي مشابه) |
250 تا 400 هزار تومان |
500 تا 750 هزار تومان |
|
ماليات |
هرچی زورشون برسه |
هاااا؟!! |
|
بيمه |
40 تا 80 هزار تومان |
ای بابا!! |
|
ميزان تحصيلات |
16 تا 20 سال |
تحصيلات چيه؟!! |
|
وسيله کار |
مغز + خودکار بيک + زبان |
کلنگ + فرغون |
|
اميد به زندگی |
40 تا 50 سال |
120 سال |
| | | |
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 13:39  توسط سجاد
|
|
طاي 300 ساله در مجموعه يوسف پيامبر(ع) |
|
| |

سرمايه: بعد از پخش قسمت 29 مجموعه تلويزيوني يوسف پيامبر(ع) مشخص شد که تاکيد فرج الله سلحشور نويسنده و کارگردان اين سريال بر استفاده از منابع تاريخي براي نوشتن فيلمنامه اين فيلم، چندان اطمينان برانگيز نيست زيرا اگر ايشان فقط به سهل الوصول ترين منابع تاريخي يعني جلد اول مجموعه 14 جلدي تاريخ تمدن ويل دورانت هم مراجعه مي کرد به راحتي مي توانست دريابد که اشتباهي فاحش در روايت داستان حضرت يوسف در اين سريال رخ داده است.
براساس داستاني که در قسمت 29 مجموعه يوسف پيامبر(ع) به تصوير درآمد اين پيامبر الهي بعد از آنکه به مقام عزيزي مصر در دربار فرعون آمنهوتب چهارم منصوب شد با تدبير توانست دومين فرمانرواي امپراتوري بزرگ دنياي قديم را يکتاپرست کند.
اين در حالي است که براساس روايت هاي معتبر تاريخي که در رأس آن عهد قديم قرار دارد، حضرت يوسف(ع) که فرزند يازدهم حضرت يعقوب(ع) است حدود سال هاي 1600 پيش از ميلاد مسيح در سرزمين کنعان به دنيا آمد و بعد از اتفاقاتي که برايش رخ داد به مقام نيابت سلطنت مصر رسيد.
اين تاريخ برابر است با دوره تاريخ مصر ميانه که با يک رخداد مهم تاريخي همزمان شده است. در حدود 1674 ق.م 13 سال بعد از مرگ يکي از مقتدرترين فراعنه مصر يعني آمنمحت سوم (با آمنهوتب ها که مربوط به دوره جديد هستند اشتباه نشود) برسر جانشيني وي نزاعي درگرفت که سرزمين بزرگ و حاصلخيز نيل را ضعيف کرد. نتيجه اين ضعف حمله قبايل بيابانگرد آسياي صغير به مصر و در دست گرفتن حکومت شد.
اين حاکمان بيگانه که بيش از دو قرن بر سرزمين مصر حکومت داشتند را در تاريخ هيکسوس ها يا حکومت چوپانان مي شناسند. در اين دوره حکومت سختگيري هاي دوران فراعنه عهد قديم را نداشت هرچند حاکم خود را به عنوان پسر خدا معرفي مي کرد اما سختگيري مذهبي به شدت گذشته وجود نداشت. به گفته بسياري از منابع تاريخي حضرت يوسف(ع) در زمان يکي از همين پادشاهان چوپان به دربار بوتيفار عزيز مصر رسيد و بعد هم توانست عزيز مصر شود. حدود 300 سال بعد از اين دوره يعني حدود 1380 ق.م زماني که مصريان با شکست دادن پادشاهان چوپان بار ديگر حکومت سرزمين نيل را به دست گرفتند، فرعوني به حکومت مصر رسيد که ويل دورانت با استناد به منابع دست اول مصري او را شاه زنديق ناميده است که مورخان او را به نام آمنهوتب چهارم مي شناسند. او که جانشين پدرش آمنهوتب سوم شد شاعري بود که از تسلط بيش از حد کاهنان معبد آمون به تنگ آمد و خداي جديدي را به مصر معرفي کرد به نام «آتون» و با برداشتن پسوند آمون خود را اخناتون يعني راضي کننده آتون ناميد. اخناتون براساس مجسمه اي که از او به دست آمده است مردي لاغر اندام با پلک هاي بزرگ و کاسه سر دراز بوده است که به گفته برخي از منابع احتمالاً به بيماري صرع دچار بود. او پايتخت جديدي به نام اخناتون ساخت که در زمان بسيار کوتاهي به شهري آباد تبديل شد. اما اين پايتخت زيبا در حمله هيتي ها و جنگ هاي مذهبي از بين رفت. خود اخناتون نيز در جنگ داخلي شکست خورد و در اثر شدت يافتن بيماري درگذشت و با توجه به اينکه داراي پسري نبود، دامادش توت عنخ آتون که بعدها پسوند آمون يافت (همان فرعوني که موميايي اش در موزه بريتانيا نگهداري مي شود) به مقام پادشاهي مصر رسيد. آنچه در قسمت بيست و نهم سريال پرخرج يوسف پيامبر(ع) صرفنظر از تمام مشکلات ساختاري به چشم مي خورد اين بود که براي نويسنده و کارگردان ظاهراً اهميتي نداشته که فاصله ميان اين دو اتفاق بيش از 300 سال بوده است
| |
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 13:37  توسط سجاد
|
|
نابغه 2 ساله انگلیسی +عکس |
|
| |
جورجیا براون نابغه 2 ساله انگلیسی به خاطر ضریب هوشی بی نظیر به چهره سرشناس این کشور تبدیل شده است.
:دختر مو طلایی در 5 ماهگی سینه خیز رفتن اموخت، 9 ماهگی به راه افتاد، 14 ماهگی بدون کمک مادرش لباس های خود را به تن کرد و در 18 ماهگی توانست خیلی خوب حرف بزند. مغز جورجیا، مانند یک ماشین حساب کار می کند و ... پدر و مادر دختر استثنایی که از کارهای نوزادشان شگفت زده بودند او را پیش یک کارشناس بردند تا ضریب هوشی اش را بسنجد. نتیجه باور کردنی نبود، ضریب هوشی دختر 2 ساله 152 است! ضریب هوشی طبیعی هر انسان به طور میانگین به90 تا 110 می رسد و «جورجیا براون» از این نظر شاید در دنیا هم بی نظیر باشد. کارشناسان بریتانیایی نابغه کوچولو را همسطح «استیفن هاوکینگ» فیزیکدان مشهور می دانند و بر این باورند دختر شیرین زبان خیلی زود به سرشناس ترین چهره عرصه دانش کشورشان تبدیل خواهد شد. تلویزیون پخش می شود جورجیا را از همین حالا به شهرت رسانده و با استقبال چشمگیر مردم انگلیس رو به رو شده است
|
| | |
|
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 13:26  توسط سجاد
|
پراید وسیله کشتار جمعی

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 12:48  توسط سجاد
|
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 12:29  توسط سجاد
|
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 12:14  توسط سجاد
|
ضد حال يعنی چه ؟!
ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 11:46  توسط سجاد
|
بزرگترین و باشكوه ترین عروسی دنیا
ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 11:3  توسط سجاد
|
جنین انسان غذای محبوب
چینی ها
ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 13:2  توسط سجاد
|
مثــل مــداد بــاش !

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 12:54  توسط سجاد
|
داستان كوتاه متشكرم
اثر آنتوان چخوف

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 22:59  توسط سجاد
|
بنی ادم اعداء یکدیگرند
که در افرینش بد از بدترند
چه عضوی به درد اورد روزگار
جهنم!دگر عضوها را چکار؟

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 22:19  توسط سجاد
|
پيرترين دانشجوي ايران !
قابل توجه جماعت دانشجویي ! 
مير قنبر حيدري شيشوان، پيرترين دانشجوي كشور و كارمند بازنشسته 77 ساله وزارت كشور از شيشوان عجب شير، دانشجوي دانشگاه آزاد اسلامي تبريز در دانشكده علوم انساني مشغول به تحصيل مي باشد.

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 21:31  توسط سجاد
|
 |
خبر ها: تولد دوباره در روز تقدير از قلعه نوعي / طوفان زرد بيدار شد | |

شیر های طلائی اصفهان همانگونه که محمد رضا ساکت مدیر عامل باشگاه و کادرفنی قول داده بودند ، بازی بزرگ هفته بیستم رقابت های لیگ برتر را با پیروزی پشت سر گذاشتند تا همراه با همه هواداران سرود زیبای تولد دوباره طوفان زرد را سر دهند.
در داربی بزرگ ایران که سه شنبه 10/10/87 ساعت 13:30 در ورزشگاه فولاد شهر اصفهان بین دو قطب بزرگ فوتبال ایران فولاد مبارکه سپاهان و استقلال تهران برگزار شد،شاگردان فرهاد کاظمی در یک بازی طوفانی با نتیجه 2 بر 1 حریف صاحب نام تهرانی را مغلوب کردند تا بالا نشینان جدول خود را آماده خداحافظی با صدر نشینی کنند.
گلهای طلایی پوشان را در این دیدار محدم نویدکیا در دقیقه 15 و علی علیزاده ( گل به خودی ) در دقیقه 25 به ثمر رساندند. تک گل آبی پوشان تهران را نیز آرش برهانی در دقیقه 74 به ثمر رساند.
در حاشیه................
فرهاد کاظمی که مجددا هدایت طلایی پوشان را عهده دار شده ، بارها از سوی هواداران که ورزشگاه را لبریز از حضور خود کرده بودند مورد تشویق قرار گرفت.
پیش از آغاز این دیدار از ملی پوشان باشگاه سپاهان که در تیم های ملی فوتبال در رده های جوانان ونوجوانان حاضرند تجلیل و قدردانی به عمل آمد.
همچنین طی مراسمی که با تشویق پرشور ومشترک هواداران سپاهان و استقلال همراه بود ، مسئولان باشگاه فولاد مبارکه سپاهان از امیر قلعه نوعی به پاس سالها تلاش و سخت کوشی در فوتبال ایران با اهداء حلقه گل و یادمان ویژه سپاهان تقدیر کردند.
قبل از نواختن سوت مسابقه توسط داور مسابقه ، همه حاضرین در ورزشگاه برای همدردی با مردم مظلوم غزه که در زیر آتش و گلوله رژیم گرگ صفت اسرائیل قتل عام می شوند ، یک دقیقه سکوت کردند.
گفتنی است توسط باشگاه سپاهان در آمد حاصل از بلیط فروشی این دیدار به مردم غزه جهت کمک و یاری به آنها تعلق خواهد گرفت.




 | |
ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 22:51  توسط سجاد
|
 |
گزارش تصویری از جنگ ستارگان طلایی و آبی در اصفهان | |


هادی!بابا اصرار نکن وقتش نیست!!!
سپاهههههههههههان قهرمان
| |
ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 22:19  توسط سجاد
|
|
سفر به اعماق تاريك خيال

وقتي يه گربه مي اومد روي ديوار ، توي آفتابي هواي پاك روزهاي خوب از درخت سيب بوي تازگي فواره مي زد ، مرغها گربه رو مي ديدند چشمكي به هم مي زدند و ريسه مي رفتند ، جوجه ها همديگر رو خبـر مي كردن و مي دُيدن پيش مرغشـون.
گربه نيگا مي كرد به اوضاع مشكوك حياط و آروم مي پريد پائين ، خروسه مي اومد مي گفت چه تونه گربه هه داره مياد ! مرغا مي گفتن مي دونيم ، سگ پشمالوي تازه وارد نوۀ آقا بزرگ چشاش بسه بود ، سرشو كه بلند ميكرد مي ديد همه دارن مي خندن پا مي شد و ميرفت تو حياط ، گربه سگو كه ميديد شوكه مي شد سگه مي پريد ميگرفتش گربه ميخواست در ره ، ولي گير مي افتاد ... سگه چشمكي به جوجه ها ميزد. بعد به گربه مي خنديد ، جوجه ها دمر مي شدن پا رو به هوا مي خنديدن ، خروسه دلش درد مي گرفت از خندۀ زياد سگ پشمالو دستاشو دراز مي كرد گربه مي خنديد و دستشو مي گرفت همه مي خنديدن ، حتي گربه هم مي خنديد.
كنار اون باغچه قشنگ ، خانم بزرگ سبزي كاشته بود همسايه با دو تا بنه سير مي اومد در بزنه در باز بود مي اومد تو خانم بزرگ سبزي مي چيد براش ، سيرا رو هم همسايه به زور مي داد به خانم بزرگ.
بعد از ظهر ها آقا بزرگ مي شست پاي كرسي تو حياط واسه نوه كوچولش قصه ميگفت گربه هه و سگه با كامواي خانم بزرگ بازي مي كردن. بچه ها قصه آقا بزرگو واسه هم دوباره تعريف مي كردن. يه كبوتر يه روزي اتفاقي مي اومد تو اتاق زير شيربوني همه مي دُيدن دنبال كبوتر آقا بزرگ زود تر مي رسيد ولي نوه كوچول كبوترو ور ميداشت نازش مي كرد ، هورا كشون مي رسيدن پائين خانم بزرگ آب مي آورد مرغا لونه شونو واسه يه مهمون جارو مي زدن. از فرداش كبوتر بالش خوب مي شد و ديگه از اونجا نمي رفت.
خانم بزرگ لباس مي شست نوه كوچول از پشت آب مي ريخت روش ، خانم بزرگ نوه كوچول رو مينداخت توي تشت كف ، آقا بزرگ مي خنديد نوه كوچول لباساشو همونجا در مي آورد و لخت مي شد خانم بزرگ هم همونجا مي شستش و بعد لباس تازه شو مي آورد بپوشه.
نوه كوچول بزرگ مي شد كم كم ، جوجه ها داشتن تخم ميذاشتن ساعت نيمه شب همه جا روشن بود نوه كوچول جوون كتاب مي خوند ، داستان قهرماني دلاوري كهنه كار. خانم بزرگ چند وقته مريضه نمازشم رو تختش خوابيده مي خونه آقا بزرگ ميگه كي ميري مي خوام نامزدم و بيارم خانم بزرگ مي خنديد اشك از تو چشاي آقا بزرگ سر مي خورد. همسايه مي اومد با يه قيمه پلو تو چادر مي گفت اينو تو خونه ما جا گذاشتين آقا بزرگ مي گفت پس تو برده بوديش خانم پاشو غذا پيدا شد.
سفره رو نوه كوچول مينداخت سبزي باغچه كم مونده بود آب رو هم همين امروز صبح از چشمه آورده بود قاشق قاشق قيمه ميداد به خانم بزرگ و مي گفت مكه چه خبر بود ديگه ؟ خانم بزرگ مثل هفت سال پيش دوباره با آب و تاب تعريف از هتل مي كرد. مي گفت سياهه منار و گرفته بود مي گفت برين كنار.
يه چند سال بعد خانم بزرگ و آقا بزرگ رو ، نوه كوچول با نوه هاش سر خاكشون ميديد. تو حياط خونه واحد رو واحد ساختن گربه ها رو با اثاثيه مرغا دور انداختن خروسه رو پختن.
امروز ديگه گربه رو ديوار نمياد. توي محل يه خونه با حياط هنوز باقي مونده ! صداي مرغ مياد از تو حياط تلويزيون ولي سبزي نكاشتن جائي. همسايه سلام رو عليك نمي گيره. دراي خونه هارو قفل مي زنن، آقا بزرگا نمي خندن.
آقا كوچول واسه نوه هاش قصه مي خواد بگه نوه هاش خوابشون مياد آقا كوچول ميره مي خوابه بعد نوه هاش ميرن تو كوچه كسي رو نمي بينن باهاش بازي كنن بر ميگردن مي خوابن. واسه يه كبوتر ديروز دو نفر رو كشتن مادر يكيشون شكايت كرده از اون يكي. از خونه پائيني صداي كتك مياد بچه گريه ميكنه ، مادره طلاق مي خواد پدر بچه مهريه رو نميده بچه شير مي خواد ...!
پسر خاله آقا كوچول مريضه بچه هاش بردنش بيمارستان مهر و امضاش رو گرفتن خونه رو فردا بكوبن. رئيس پليس ميگه به بابات پول دادي رسيد بگير. يه ستاره مياد تو آسمون نگاش كني تو درو مي بندي نياد تو يه دفعه. توي حياط يه غريبه پاورچين را ميره مي پرسي: شما؟ خواهش ميكنه چيزي نگي ... در مي ره.
وضع آشفته شده است ، درون كوچه ها ديگر كسي بازي نميكند شوري پيدا نميشود جايي ، انتظار اين كه شايد مهرباني بيايد ديگر نيست و خوب بودن تبديل به اسطوره مي شود كم كم...
سجاد کریمی پور۱۲/۱۰/۸۷
| |
|
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 21:54  توسط سجاد
|
|
+|
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 17:53  توسط سجاد
|
The Attractive Facts of Life
حقايقي جالب از زندگي

ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 16:55  توسط سجاد
|